محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1295

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و اين زيدان به اصل كنيزك ميمونه بود دختر موكّل عبّاس او را ديده بود . و دخترى پارسا بود . او را بخواند و گفت : دانى كه من ترا بر همه حرم استوار دارم و هيچ راز و كار از تو پنهان ندارم . اكنون كارى افتاده است و آن به دست تو برآيد و ترا مرتبه بزرگ بود . زيدان گفت : تن و جان من فداى جان وزير است ، به هر چه فرمايد كمر انقياد بر ميان جان بندم . عبّاس گفت مرا يكى رقعه به سراى طاهر بايد بردن . اول شو و جامه هاى خويش اندر پوش چنان كه كس ترا نشناسد ، و اندر سراى طاهر شو ، و طاهر خادم را سلام كن و دستش بگير و بوسه ده و انگشت به دست او اندر فشار تا بداند كه تو رسول منى ، و ترا به فاطمهء كوفى رساند يا به شفيع . و هر كه را از ايشان چو بينى نام خويش بگو و رقعه او را ده و جواب آن باز به سوى من آر كه اين رقعه به خط من است و نبايد كه آنجا بماند كه اين كارى است مهم . زيدان گفت : سپاس دارم . عباس آن شب رقعه بنبشت به خط خويش سوى جعفر ، و اندر او پديد كرد كه ما تدبير چنان داريم كه امير را از پس امير المؤمنين به خلافت بنشانيم . و صافى را من فرستاده بودم بدين كار تا شما را آگاه كرد . و رقعه را مهر كرد . و ديگر روز بعد از نماز پيشين زيدان را بخواند بخلوت و رقعه به دو داد و گفت : هم اكنون برو . و زيدان هم اندر آن وقت برفت به در سراى طاهر . و عبّاس سوى صافى كس فرستاد و خادمى از خادمان خويش با او بفرستاد تا طاهر خادم را به دو نمايد . و زيدان با آن خادم برفت . و طاهر خادم بر در سراى نشسته بود . او را به زيدان نمود و او فراز آمد و سلام كرد و دست طاهر را بوسه داد و انگشت به دست او اندر فشرد . طاهر دانست كه او كيست . گفت : اى زن ، بنشين تا دستورى خواهم ترا . و طاهر بدان خادم ديگر چنان نمود كه امير را كنيزكى بار دارد و سخت دردمند است و ما را از بهر وى دل مشغول است . و اين زن قابله است و او را بياورده ام تا آن كنيزك را نگاه كند . چون يك زمان ببود ، طاهر خادم كسى را به سراى اندر فرستاد و گفت : شفيع خادم را بگوى تا بيرون آيد كه اين زن قابله آمد . و گفت او را سوى بيمار برى . كس بيرون آمد و گفت : شفيع مشغول است و لكن فاطمه به نزديك آمد . طاهر